غزلی در نتوانستن

ازدستهاي گرم تو

كودكان توامان آغوش خويش

سخن ها مي توانم گفت

غم نان اگر بگذارد

نغمه در نغمه درافكنده

اي مسيح مادر، اي خورشيد!

از مهرباني بي دريغ جانت

با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

***

رنگ ها در رنگ ها دويده،

اي مسيح مادر ، اي خورشيد

از مهرباني بي دريغ جانت

با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

***

چشمه ساري در دل و

آبشاري در كف،

آفتابي در نگاه و

فرشته اي در پيراهن

از انساني كه توئي

قصه ها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

احمد شاملو

,

  1. نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.